چرا تنهام نمیذاری
تو که سر سادقی نداری
نمیتونی واسم شادی بیاری
تو که با من سر سازگار نداری
چرا اشک به چشم من میاری
غم و غصه رو تو قلبم میکاری
تو که از عاشقی خبر نداری
واسه دیدن عشقش چشاشو به دنیا بسته
دلش پر غمو نالون با غصه ها هم گریبون
دل عاشقو غریبش تو آه ناله ها شده زندون
چشاش از گریه میباره آرزوی مرگ رو داره
دلش رو که شکستن واسه چی زنده بمونه
دیگه اون چیزی نداره که پای عشق بذاره
میخواد جونشم بزاره تا جلو عشق کم نیاره
رو لبام همیشه خنده چشم من ابری نبود
وقتی که تو رو دیدم عشق تو قلبم جاری شد
به بهانه همین اشک رو گونم جاری شد
خنده از لبم ربود چشمام در پی تو بود
برای رسیدن به تو چه ترانه ها که نسرود
به تو رسیدن سرابه
مزه لبت رو چشیدن
که دیگه امری محاله
چه کنم که دیگه پاهام
نای راه رفتن نداره
دیگه این فکر مغشوش
شعر رو لبم نمیاره
با تو میخوام که پاهام
جون تازه ای بگیره
شعری که رفته ز یادم
لبم اونو از بر بخونه
میخوام به تو برسم
تا تنم باز جون بگیره
توی غربت و تنهایی
جون نده و نمیره
غزلها رو تازه کرد
میشه با دستای تو
خوبی رو اندازه کرد
میشه با تو عاشق تر شد
تو چشم سبزت بهار شد
میشه با برق نگاهت
سوخت و خاکستر شد
زندگیم بدون تو دیگه زندگی نمیشه
آرزوی من همینه دیدن چشمای نازت
گذاشتن بوسه نابی روی لبهای داغت
دستای من سرده خشکیده مثل خزونه
دستای تو گرم و تازه به طراوت بهاره
چشم تو به رنگ دریا صورتت مثل ستاره
دنیا دیگه هیچکسی رو مثل تو نمیاره
با نگاه عاشق تو من به مرز عشق رسیدم
تو منو گذاشتی رفتی بی تو با دنیا غریبم
تو با اون چشمای نازت یه جوری دادی فریبم
بی تو و لبای سرخت به غمو اندوه رسیدم
مثل تو توی دنیا من دیگه کسی ندیدم
تا تو برگردی دوباره من به تو جون میسپارم
برای بوسیدن لبهات من همیشه به انتظارم